... داماش -خرداد 93 ...
سلام عزیز دلم اینم یه پست جدیدِ از یه گردش و یه پیک نیک دیگمون ... یه سفر کوتاه یه روزه به داماش ... جمعه 30 خرداد تو آخرین روزهای بهار 93 ، ساعت 9:00 صبح راهی شدیم به سمت داماش ... مثل همیشه با روحی جون اینا رفتیم ... شب که خوابوندمت ، هر کاری کردم تا 5- 5:30 صبح خوابم نبرد ... کلافه شده بودم ، میدونستم با این وضع قطعاً بهم خوش نمیگذره واسه همین یه ای ام اس دادم به بابا احمد تا رفتنمون رو منتفی کنم اما ... ... ساعت 8:30 بود که تلفن خونه زنگ خورد ... تو همون خواب و بیدار فهمیدم که اس رو نخوندن و پاشدم تا جواب بدم ... مادری بود که میگفت حاضرید که بریم ......






